شکایت جداییها


منوی وبلاگ

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
 
آرشیو
اردیبهشت ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤


لینک دوستان
  قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ادداشتی برای فیلم Cinderella Man

دیدن فیلم Cinderella Man اثر ران هاوارد پس از مدت زمان طولانی حدود یکساله مرا برانگیخت تا دوباره یادداشت فیلم بنویسم. جدا از ارزش‌های سینمایی فیلم و نوآوری‌های بصری که در حیطه نظرپردازی کارشناسان است و عرصه سیمرغ آنها، نخستین اثری که از تماشای دونفره این فیلم گرفتیم این سخن هوراس بود که «بدبختی نبوغ را نمایان می‌کند و خوشبختی آنرا می‌پوشاند.»

ستاره بخت از   James J. Braddockبوکسور حرفه‌ای سنگین وزن اهل نیوجرسی (با بازی راسل کرو) در سالهای پس از جنگ اول و دوران بحران اقتصادی آمریکا رو برمی‌گرداند؛ دست راستش از سه ناحیه دچار شکستگی می‌شود و به سختی هر روز کاری را در بارانداز پیدا می‌کند که جویای کار بسیار است و کار نه. هر روز صبح سرکارگر از بین بیش ار 200 نفر حداکثر 5 نفر را برمی‌گزیند، زمستان سردی است و بچه‌ها گرسنه، انرژی گران است و به دلیل بدهی سنگین برق را قطع کرده‌اند و کمکهای اداره اعانات عمومی اندک. همه اینها براداک را مجبور می‌کند تا در خانه‌اش را به روی شانسی که تنها یک با به سراغ هر کسی می‌آید بگشاید و با بازگشت افسانه‌ای، قهرمان سنگین وزن جهان شود؛ که حمل بارهای سنگین با دست چپ در بارانداز کار خودش را کرده بود و اینگونه است که بارانداز بخشی از فرهنگ هالیوودی آمریکا شده.

اما نکته اصلی واکنش‌های غریزی انسان در  برابر نبرد محتوم خیر و شر است و همذات پنداری درونی مخاطب که علیرغم نمودهای بیرونی متفاوت (وابسته به شخصیت بیننده) ناگزیر است و موضوعی جالب برای روان‌شناسان که آدمیزاد ذاتاً حامی خیر است. ولی هر آدمی به روش خود از خوبی حمایت می‌کند، از کسی که تنها در دل خود براداکرا تشویق می‌کند تا تماشاگران حاضر در سالن و مربی براداک و اصلاً خود او نه به خاطر مسابقه که برای ستایش اخلاق و امید به آینده و مبارزه با کاستی‌ها رفتار خود را تنظیم می‌کنند و این تقابل دائمی خوبی و بدی همچنان موتور محرک انسان می‌شود، ولی ناگهان فکری ذهنم را مشغول می‌کند که آیا مبارزه دو بوکسور همان مبارزه گلادیاتورهای رم باستان نیست و لذت خونریزی نیست که اینچنین تماشاگران بکس در قرن بیستم را مشعوف می‌کند و چه نکته جالبی که راسل کرو از فیلم گلادیاتور ریدلی اسکات تا Cinderella Man ران هاوارد نقش ثابتی را بازی کرده فقط در دو دوران متفاوت.

همچنان از خود می‌پرسم

...



ایرانگردی - سفر یزد

هست در چهار سوی کون فساد             نام یزدان کلید گنج مراد

خُنُک آنکو ز طاعت یزدان                         کرد دارالعباده را آباد

 

یزد را دارالعباده نام کردند و چه زیباست همزیستی مسالمت آمیز مسلمانان و زرتشتی‌ها در آباد شهری که از گذشته‌های دور حیات دین توحیدی زرتشتی با پرداخت جزیه را تضمین کرده.

نخستین چیزی که در سفرم به یزد جلب توجه کرد، کویر خشک یزد بود که شنیدم متوسط بارندگی سالیانه آن از 70 میلیمتر بیشتر نشده و رودخانه‌ای هم از اطراف آن نمی‌گذرد و نگذشته. آب است منشاء آبادانی و حیات که چنین وحی کرد: «هر چیز را را از آب خلق نمودیم» و می‌دانستید تنها عامل تولید اکسیژن (مرجانها) در زیر آب است و این اشتباه عامه است که می‌پندارند درختها اکسیژن تولید می‌کنند، درخت شبها اکسیژن جذب می‌کند و روزها پس می‌دهد. مغنی سخت‌کوش یزدی از میان تنگ‌ترین گذرگاه کاریزها می‌گذشت و این بزرگ نعمت خداوندی را به آب انبارها هدایت می‌کرد تا مردم تشنه کویر را از آب خنک و گوارا سیراب کند.

محله‌های شهر اکثراً هنوز دست نخورده‌اند. تنها در محدوده باغ دولت آباد نشانی از خانه‌های مدرن یافتیم و تاسفی خوردیم شاید از روی خودخواهی که شاید آن مردم  نیازمند امکانات آپارتمانهای مدرن هستند، نمی‌دانم!

بیشتر خانه‌های قدیمی یزد به دوره قاجاریه تعلق دارند و با دیدن آنها داغ دلم تازه شد که در شهر کوچک حدود 30 هزار نفری ما هرچه از این خانه‌ها بود  ویران کردند و و خانه‌های ناجور و بدشکل امروزی ساختند، اینکه هر خانه ساز خود را می‌زند و شهر ما صاحب ندارد را برای همسفر عزیزم مکرر کردم.

خلاصه سفر خوبی بود که با خدود یک صندوق عقب پر از شیرینی خاتمه یافت ولی شیرینی سفر ماندگار است که به خاطر همراهی همسفر از جان عزیزترم بود.

...



زندگی و ديگر هيچ ۳

خیزرانی که خم می‌شود نیرومندتر از درخت بلوطی است که مقاومت می‌کند؛

سخت است ولی گریزی از آن نیست؛

هنگام جنگ نیز گاهی باید عقب نشینی کرد.

 

...



من و سپری شدن روزگار

داستانک:

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم» !

 

طولانی زمانی بود که گمان داشتم از آن دانشجوی آرمان‌گرای نا آرام، دیگر هیچ باقی نمانده و چنان در دریای زندگی (البته به مفهوم عامیانه و کوچه بازاری‌اش) غوطه‌ور شده‌ام که از دنیای مطلوبم- که بر آن بودم در ساختنش یکی از نقش‌های اصلی را بازی کنم- فرسخها فاصله گرفته‌ام؛ گواه این مطلب برای شما به روز نشدن این وبلاگ بوده و هست و برای خودم بسیار چیزهای دیگر.

اماّ

هفته گذشته که مثل همیشه جلسه‌ای در شرکت داشتیم؛ یکی از همکاران در آخر جلسه برداشت خودش را از صحبت‌های چنین بیان کرد: «من فکر می‌کنم تو خیلی ایده‌آل گرا هستی و دنیایی که مطابق با آرمان‌هایت می‌خواهی برای همیشه دست نیافتنی است». همکار من این جمله را نه به عنوان یک خصیصه مثبت که نوعی باطل اندیشی می‌پنداشت ولی مرا خوشحال کرد که دیدم مصداق حکایت نقل شده نیستم؛ پس بیش از پیش تلاش خواهم کرد.

 

...



زندگی و دیگر هیچ-۲ !

اين پوستر هم در ادامه يادداشتهای زندگی و ديگر هيچ:

موفقيت به سوی کسی نمی‌آيد

بايد به سمت آن رفت

...



جامعه ایرانی یا از رنجی که می‌بریم

دیروز بیست دقیقه‌ای منتظر تاکسی بودم، وقتی ماشین خطی رسید سوار شدم نفر بعد از من که دورادور می‌شناسمش و آقای محترم اما ساکتی است تا آمد به خودش بجنبد و سوار شود دید سه خانم با سرعت هرچه تمام‌تر ماشین را پر کردند و ظرفیت تکمیل. من که دیدم سرش بی کلاه مانده و هیچ نمی‌گوید رو کردم به عقب و به خانم‌ها گفتم: «شما مثلاً روزه هستید! چه جوری حق دیگران را می‌خورید و مگر ندیدید که این اقا قببل از شما به ایستگاه رسید و ...»

خلاصه همینجوری صمٌ بکم نشسته بودند و هیچ نمی‌گفتند تا بالاخره یکیشان درآمد که من و این آقا با هم رسیدیم. حوصله جر کشی را نداشتم و علیرغم آنکه می‌دانستم دروغ می‌گوید دیگر هیج نگفتم.

نظیر چنین اتفاقی آنقدر عادی شده که کک هیچ کس را نمی‌گزد و هر روز شاهد پایمال شدن حقوق بسیار اساسی‌تر مردم توسط خودشان هستیم و شاید به همین دلیل است که کاملاً عادی است که دولت ایران حق مردم را به جا نیاورد.

...



یاد روزگار سپری شده

میرا

کریستوفر فرانک

لیلی گلستان

نشر بازتاب نگار

پس از مدتها فرصتی دست داد تا در نوبت انتظار مطب دندان پزشکی فارغ از دنیای پیرامون کتاب خوبی بخوانم که برایم تداعی کننده سالهای تحصیل در دانشگاه بود با انبوهی از خاطرات خوب و بد. سالهای مطالعه بی وقفه رمان‌های مشهور و کتابهای خوب مانند میرا.

میرا  سه بخش دارد و ما به نوعی روایت را از روی نوشته‌های شخصیت اصلی داستان می‌خوانیم، در ابتدا او می‌نویسد چون می‌خواهد فردیت خود را حفظ کند، او می‌داند که از دید دولت بیمار است (هرچند که از دید ما سالم است)، او می‌داند که چون خیلی چیزها را می‌بیند دچار گناه دولتی می‌شود و نوشتن برای قهرمان داستان راهی برای اثبات وجود اوست و دلیل زنده بودنش.

 در بخش دوم میل به نوشتن نام میرا و خاطره اوست که موجب نوشتن می‌شود و در واقع شاید عشق به میرا.

 در بخش پایانی هم او دلیل نوشتنش را انجام خدمتی به اجتماع می‌داند و تشکر از دولتی که او را اصلاح کرده ولی چون می‌داند که دارد به خودش دروغ می‌گوید (و لابد دیدید که هیچ انسانی یارای دروغ گفتن به خویش را ندارد) در نوشته‌هایش به این مطلب معترف می‌شود و یک سالی از نوشتن دست می‌کشد ولی پس از یک سال دوباره می‌نویسد تا صادقانه بنویسد، تا خودش را بنویسد، تا همه چیز را بنویسد، از میرای اصلاح شده و هر چیز دیگر.

و در پایان قهرمان میرا کشته می‌شود و جان بر سر عشق به میرا می‌دهد اما در حقیقت گلوله باران می‌شود چون خودش است و خودش مانده و می‌خواهد خودش بماند.

...



زندگی و دیگر هیچ !

از این پس بر آنم تا بیشتر به زندگی بپردازم باشد که این قرار مانند سایر وعده‌هایم در این وبلاگ به سوی نیستی نرود. با پوستر زیر هم شروع کردم چون جاده در ذهنم تداعی کننده زندگی بود که زندگی پیچ و خم زیاد دارد، و فراز و نشیب بسیار. 

پیچ و خم جاده

 انتهای جاده نیست

مگر آنکه در تغییر مسیر مرتکب اشتباه شوید.

...



دور از آتش

«در زندگی خوره‌هایی است که مثل درد روح آدم را می‌خورد» 

                                                                       بوف کور، صادق هدایت، به دیگر روایت

 

دوست ناشناسی کامنت گذاشته که چرا دور از آتشی و چیزی نمی‌نویسی؟ شاید این هم یکی از همین خوره‌ها باشد که البته ریشه در خوره‌های دیگر دارد؛ جوابش را خلاصه می‌کنم:

-         از قدیم گفته‌اند و شنیده‌اید که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد، ایضاً صاحب وبلاگ را؛ هدفم را از راه‌اندازی این دکه پیش‌تر نگاشتم و چون تا اندازه‌ای این هدف برآورده نمی‌شود و مخاطب چندانی ندارم پس دل و دماغی هم برای نوشتن ندارم. ولی می‌دانم که این دستاویزی قابل قبول نیست که اگر من تلاش افزون‌تر می‌کردم نتیجه بیشتر می‌گرفتم که گفته: «میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت *** میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت».  و وبلاگ بازدید کننده فعال بیشتر.

-         مدتی است که مجالی برای خواندن و یادگیری که آنرا مهمترین بخش زندگی می‌دانم ندارم چه برسد به نوشتن! البته این بهانه را خودم هم قبول ندارم که ریشه در تن پروری و تن آسایی دارد. می‌شود به قول معلم شیمی دوران دبیرستان (که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) کمتر خوابید، یادش به خیر از پنجره باز کلاس قبرستان جلوی مدرسه را نشان می‌داد و می‌گفت: ببینید، آنقدر وقت دارید بخوابید! بعضی از اینها (منظورش مردگان درون قبرها بود) ده سال بعضی شصت سال و خیلی بیشتر است که خواب هستند پس درس بخوانید.

-         و به گمانم مهمتر از همه یافتن موضوعی ناب است، موضوعی که آنقدر برایم جذاب باشد که مرا به نوشتن برانگیزد. کتابی خوب یا فیلمی خوب یا ...(به گمانم یک بار همین‌جا نوشته‌ام که یک اثر خوب دیدگاه جدیدی نسبت به زندگی برای مخاطبش مهیا می‌کند که در آنجا توضیحات کافی دادم).

 

 

...



خیزید و نخسبید که نردیک رسیدیم

 

«خیلی دور خیلی نردیک» حقیقتاً فیلم خوش ساختی است و هر بیننده‌ای را مسحور کویر می‌کند؛ چنانکه مرا ناخودآگاه به یاد «کویر» دکتر شریعتی انداخت و برای برادر کوچکم تداعی کننده غرب وحشی بود که حقیقتاً لانگ شات کویر طعنه به نماهای وسترن‌های جان فورد می‌زند.

قصه دکتری که به قدری در دنیا فرو رفته که با تلسکوب به جای نگاه کردن به آسمان به زمین می‌نگرد و این عمل او مکمل شروع شلوغ فیلم است در استودیوی تلویزیونی، جایی که نماد معنویت مسیح مصلوب از روی صلیب با موبایل صحبت می‌کند و دکتر کاملاً تصنعی «به نام خدا» می‌گوید.

سیر وقایع فیلم مانند اولین قسمت مجموعه ده فرمان کیشلوفسکی است. در فیلم «من خدا هستم، پروردگارت» پدری علم‌گرا و بی اعتقاد به وجود خدا قطر یخ را محاسبه می‌کند و به پسرش اجازه می‌دهد بر روی یخ بازی کند ولی در حقیقت فرزند را با دستان خود به قربانگاه می‌فرستد تا پس از غرق شدن پسر به حقیقت والای وجود پروردگار دست یابد که بهایی بس گران است. در اینجا نیز دکتر پنجه طلایی که مدتهاست به آسمان نظری نکرده؛ پاره تنش را در آستانه مرگ می‌بیند و خود را ناتوان و در انتهای فیلم هنگامی که دکتر در خودروی بنز چندصد ملیونی ممات را به خود نزدیکتر از حیات می‌بیند، افکارش را در قالب یک فیلم ویدیویی می‌بینیم و درست در لحظه رسیدن به پایان پسر دست پدر را می‌گیرد و از قعر ظلمت بیرون می‌کشد و اینجاست که دیگر چیز پر اهمیتی برای دنبال کردن وجود ندارد و فیلم پایان می‌پذیرد. 

درباره فیلم مطلب مفصلی در دفترچه یادداشتم نگاشته‌ام که فرصتی برای تایپ آن نیست و لاجرم به همین اندک بسنده می‌کنم که همین خلاصه را بر خود لازم می‌دیدم برای ادای احترامی کوچک به فیلمی بزرگ.

...



ميراث نا جاويدان

نمی‌دانم آيا هيج ملتی مانند ما ايرانيان اينچنين دست به تخريبش خوب است؟

قبول همه جا هستند غيرِانسانهايی که منافع خود را بر ميراث فرهنگی و منابع ملی ترجيح می‌دهند ولی آيا حکومتی است که چنين باشد؟ چون بحث مفصل است به حکومت در يادداشت ديگری خواهيم پرداخت و فعلا فرافکنی نمی‌کنيم و مکرر می‌کنيم اين پرسش ساده را: «انسان نا محترم چرا يادگاری می‌نويسی؟»

 بله اخيراْ که گذرم به مسجد جامع نايين افتاد از مشاهده تابلوی جلوی درب ورودی شاد شدم که هيچ گونه دخل و تصرف بی مجوز در بنا را مجاز نمی‌دانست:

 

 

افسوس که عيشمان زود طيش شد٬ چپ و راست يادگاری بر در و ديواری که از ۱۰۰۰ سال پيش حکايتها داشتند و ... که مشتی نمونه‌ خروار را برايتان آورده‌ام:

 

 

 

...



شيوه شهر آشوبي

يادداشتي بر فيلم داگويل (Dogville)

نويسنده و کارگردان: لارنس فون ترير

بازيگران: نيکول کيدمن(گريس)، پل بتني(تام)، جيمز کان(پدر گريس)، پاتريشيا کلارکسون(ورا) و ...

محصول دانمارک، فرانسه، آمريکا و ... (2003)

138 دقيقه

خلاصه داستان: گريس دختري هراسان در فرار از عده‌اي گانگستر خطرناک به شهر کوهستاني داگويل پناه مي‌آورد و در آنجا با کمک کشيش جوان شهر تام توانايي‌هاي حود را به ساکنان شهر نشان داده و با آنها دوست مي‌شود. پس از گذشت مدتي هر يک از اهالي به نوعي از گريس سوء استفاده مي‌کنند، طوريکه او به فکر فرار مي‌افتد ولي شکست مي‌خورد و مانند حيوانات او را به زنجير کشيده و از دختر بيچاره بيگاري مي‌کشند. تام مهربان نيز بر خلاف انتظار ما  با بقيه همراه شده و در سوداي جايزه تبه‌کاران براي دستگيري دخترک مخفيگاه او را به خلافکارها نشان مي‌دهد ولي با ورود دردها به شهر مي‌فهمد که گانگستر بزرگ پدر گريس است. گريس که از قدرت گريزان بوده جانشيني پدر را پذيرفته و دستور قتل عام اهالي داگويل را صادر مي‌کند.

 

تلخ! بهترين واژه در توصيف اين فيلم کارگردان دانمارکي برنده جايزه کن است. فيلم با وجود برخورداري از ساختار روايي کلاسيک مملو از آشنازدايي‌هاي تصويري است: خانه‌ها، خيابان‌ها و حتي سگ داگويل حقيقي نيستند و روي زمين نقاشي شده‌اند و از اين موضوع به مثابه ابزاري براي ورود به حيطه فضايي فرا مدرن استفاده مي‌شود.

 ساکنان داگويل در نخستين نما مردماني شريف و خوب معرفي مي‌شوند ولي بعد مي‌بينيم با بدجنسي تمام از پذيرش گريس که سعي در جلب رضايت آنها دارد اجتناب کرده و تا زماني که تام به ياري‌اش  نشافته، حتي کوچکترين فرصتي به او نمي‌دهند، پس از آنکه چنين مجالي براي دخترک بي پناه فراهم مي‌آيد چنان دوستي و محبتي ميان مردم شهر و گريس شکل مي‌گيرد که رفتار سکنه داگويل را ناشي از نياز به گذر زمان براي پذيرش هر غريبه‌اي مي‌دانيم ولي هنگامي که در روز جشن چهارم جولاي پليس پا به شهر مي‌گذارد و سراغ دختر فراري را مي‌گيرد، همه دوستان گريس چهره واقعي خود را نشان مي‌دهند. خودخواهي مردان هوس‌ران و حسادت جمعي زنان به گريس زيبا تا جايي پيش مي‌رود که او را به سان برده‌اي به زنجير مي‌کشند و تام -نويسنده پر از شور و احساس که کشيش شهر نيز هست ودر پي کمک به گريس- ما مي‌پنداريم عشقي حقيقي به او دارد، در انتهاي داستان اثبات مي‌کند که خواستگاه عشقش چيزي جز شهوت نبوده و آنگاه که با رفتار سرد گريس مواجه مي‌شود همه سخنان زيبايش را فراموش کرده و با همشهريانش هم داستان مي‌شود تا ستم به گريس را به نهايت برساند. خود گريس-نماد مظلوميت و بي‌گناهي-  دست کمي از بقيه ندارد که وقتي به قدرت پدر گنگسترش مي‌رسد اهالي داگويل را قتل عام مي‌کند و تا جايي پيش مي‌رود که شکستن مجسمه‌هايش توسط ورا را با کشتن فرزندان ورا و چاک وحتي نوزاد معصوم آن دوپاسخ مي‌دهد.

گريس به ظاهر معصوم آشوبي به پا مي‌کند که کسي را توان گريز از آن نيست؛ در اينجاست که شر غلبه يافته و حس قالب فيلم مي‌شود و با خود پرسش‌هاي فلسفي به ميان مي‌آورد زيرا تصاوبر طوري پشت سر هم چيده مي‌شوند که بيننده از اين قتل عام احساس رضايت کند و طبيعتاً پس از کوتاه زماني از اين حس هم ذات پنداري احساس شرم خواهد کرد.

کارگردان قبلاً توانايي تکنيکي و فني خود را در مثلاً در فيلم خوش ساخت اروپا نشان داده ولي در اينجا تکنيک اثر عامدانه به حال خود رها شده، دوربين روي دست فيلمبردار از صحنه‌هاي تأتري نقاشي شده روي زمين فيلم مي‌گيرد، اما نماهاي درشت و نماهاي از بالا چنان در ذهن تماشاگر نقش مي‌بندند که نيت فيلمساز در سينمايي نمودن اثر و فاصله گرفتن از تأتر را کاملاً برآورده مي‌کند؛ چنانکه پوستر فيلم هم يکي از همين نماهاست.

در پايان فيلم پس از آنکه گريس به سگ شهر داگويل اجازه زنده ماندن مي‌دهد شاهد جان گرفتن نقاشي اين سگ هستيم زيرا اين سگ تنها کارکتر راستگوي قصه است که از اول تا انتهاي فيلم روي خوشي به گريس نشان نداد و در عوض فرصت زندگي يافت؛ در دنياي مملو از پليدي امروز اثري از صداقت يافت شد. آيا  اين خود جاي اميدواري ندارد!؟

...



«هيچ عيشي جاودان نيست»

تاريخ آخرين نوشته‌ام در اين وبلاگ را از تاريخ امروز کم مي‌کنم تا باورم شود که ۱۴۷ روز است در اينجا چيزي ننوشته‌ام. چرايش را هم مفصل است و نه من حوصله نوشتنش را دارم و نه کسي حوصله خواندش را.

اين نوشته را با جمله‌اي از پوشکين آغاز کردم تا حال اکنون خود را در نهايت ايجاز بيان کنم که بيش از  ۱۴۷ روز است عيش سير در دنياي وبلاگستان و نوشتن در آن برايم خاتمه يافته است عيش سياه کردن صفحه‌اي و بيشتر خواندن نوشته‌هاي ديگران. باشد که بيشتر اينجا باشم. 

...



...

با خود وعده کرده بودم دست کم هر هفته پنجشنبه‌ها یادداشتی در وبلاگ بنویسم، هفته قبل گدشت و من به بهانه تکراری «کار داشتن» حسب الحالی ننوشتم و شد ایامی چند! و اگر مطلب دوست عزیزم فرخ را در وبلاگش نخوانده بودم شاید هنوز هم چیزی نمی‌نوشتم و چرایش هم معلوم است، فرخ نوشته «با خود قرار کرده بودم که تا 10 یا 15 سال فقط بخوانم، که نوشتن را و ابراز اندیشه ام را پخته می خواستم و آن گونه که "مقبول طبع مردم صاحب نظر"» من هم پس از یک دوره کوتاه وبلاگ نویسی در حدود دو سال پیش چنین خیالی داشتم، اما هنگام انتخابات با وجود آگاهی اندکم پیمان شکستم و دو سه مقاله انتخاباتی نوشتم؛ پس از آن هم به مصداق ضرب‌المثل «مستمع صاحب سخن را بر ذوق آورد» با لطف دوستان ادامه دادم.

خودم را با فرخ که مقایسه می‌کنم، می‌بینم او حدود پنج سال پیش که با هم آشنا شدیم به اندازه امروز من مطالعه و آگاهی داشت و آنوقت اینگونه از نوشتن ابا دارد که قلم را حرمتی است. امٌا و صد امٌا برخلاف فرخ عزیز که «مقبول طبع مردم صاحب نظر افتادن» را آرزو دارد؛ من بیشتر تشویق خود و دیگران به صاحب نظر شدن را  از درون نوشته‌های وبلاگم می‌جویم، باشد که اینگونه شود.

 

راستی معادل فارسی امٌا را کسی می‌داند؟

 

...



کلمه بی تو چه کند؟ *

 

دبیرستان که بودم در مورد تو انتخابم را کرده‌ بودم و می‌پنداشتم هیچگاه از آن عدول نخواهم کرد، آخر شنیده بودم از فردوسی و شاهنامه‌اش انتقاد کردی و ضحاک را ستایش. منِ متعصبِ سرسخت، فردوسی و شاهنامه‌اش را دوست داشتم و شنیده‌ام را دستاویزی برای گناه‌کار دانستن تو قرار داده بودم. چه خیال خامی که تو بزرگتر از آن بودی که بتوان نادیده‌ات گرفت، آنچنان بزرگ که همچون آتش، یخِ سخت‌گیری و تعصب مرا ذوب کردی. هملت تو را که دیدم بی‌درنگ تسلیم شدم و از آن پس قلباً درک کردم که هیچگاه نباید باشتاب و یک‌طرفه به قاضی رفت که به قول حضرت مولانا:

«سخت‌گیری و تعصب خامی است  -----  تا جنینی کار خون آشامی است»

افسوس! آنگاه که شناختمت دیگر در میان ما نبودی،

افسوس، رفتی و کوچه را بی کتاب گذاشتی که هیچ کس مثل تو کوچه را نمی‌شناخت.

افسوس، نبودی تا کلمات مهجور و لغات عامیانه را چنان بیامیزی که گویی از ابتدا اینگونه بوده.

افسوس، نبودی تا بسرایی:

 

«هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

  اگر چه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود

  هراس من –باری- همه از مردن در سرزمینی است

  که مزد گورکن

                از آزادی آدمی

                             افزون‌تر باشد»  (کاشفان فروتن شوکران، از مرگ ...)

 

و صدها و صدها افسوس دیگر. چه خوب گفتی که:

 

«قاضی تقدیر

  با من ستمی کرده است،

  به داوری

             میان ما را که خواهد گرفت»  (باغ آیینه، دادخواست)

 

آری دست سرنوشت اینگونه رقم زد و لحظه محتوم تو رسید و کلمه که چون موم در دستان تو بود یتیم شد و من در سوگ تو چه می‌توانم بنویسم که سر دلبران در گفته دیگران خوشتر است. تنها می‌توانم خود و دیگران را به خواندن و فقط خواندن شعرهای شاعری دعوت کنم که انسان را به تمام معنا شناخته بود. روحت قرین آرامش.

 

* اشاره به سوگنامه مسعود بهنود برای شاملو با عنوان کلمه بی تو یتیم شد.

 

...



روزگار سپری شده خیالباف‌‌ها

یادداشتی پیرامون فیلم Dreamers

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این نوشته نقد فیلم نیست، هرچند که خیلی دوست داشتم آنقدر دانش سینمایی داشتم تا نقد سینمایی بنویسم؛ همین اندازه بگویم می‌خواهم شما را در تجربه خوبی که از دیدن فیلم داشتم با خود همراه کنم و  برای برقراری ارتباط بهتر با فیلم سرنخ‌هایی به دست دوست گرامی مزدک و دیگرانی که به دلیل مسائل غیر اخلاقی فیلم را توهینی به انقلاب 1968 می‌دانند بدهم.

فیلم در سال 2003 ساخته شده و محصول سه کشور ایتالیا، فرانسه و انگلستان است و در اعتبار تاریخی فیلم همین بس که بازیگر نقش‌های Jean Pierre Kalfon و Jean-Pierre Léaud خود آنها هستند که از رهبران بخش سینمایی جنبش بودند. در دقایق 3 تا 6 فیلم تصاویر آرشیوی انقلاب کات می‌شود به بازی این دو نفر در نقش واقعی 37 پیش خودشان. (سه نقش اصلی فیلم مانند دو نفر فوق در اعتراض به دستور نخست وزیر فرانسه مبنی بر اخراج هنری لانگلو از مدیریت سینما تک در ابتدای فیلم دست به آشوب می‌زنند؛ البته بدنه اصلی جنبش را فرد دیگری به نام کوهن بندیت رهبری می‌کرد که به او خواهيم پرداخت.)

آشنایی کامل با انقلاب 1968 و انگیزه‌هایش و این نکته مهم که مرکز هدایت آن نه دانشگاه سوربن-مرکز روشنفکری فرانسه- که دانشگاه نانتری در 20 کیلومتری پاریس است در فهم فیلم کمک شایانی می‌کند. برای آشنایی مختصر با این انقلاب می‌توانید یادداشت قبل با عنوان آشنایی مختصر با انقلاب 1968 را مطالعه کنید و یا به کتابی که در آن یادداشت ذکر شده رجوع کنید و یا خلاصه‌ای از این کتاب را در اینجا ببینید.

 

از بزرگترین دستاوردها در حوزه نقد هنری و خاصه سینمایی «نگره مولف» است. جوانان پرشور نشریه فرانسوی «کایه دو سینما» در اوایل دهه پنجاه چنان مجدوب آثار فیلم سازان بزرگی چون هیچکاک، فورد، هاکس، وایدلر و ... بودند که چنین سینماگرانی را مولف نامیدند؛ مولف هنرمندی خالق اثر ویژه و خاص بود با دغدغه‌های همیشگی و مضمونهای آشنا و یادآور خودش و در یک کلام امضایش پای فیلم حک بود. این جوانان بعدها به کارگردانان بزرگی چون گدار، تروفو، شابرول و ... تبدیل شدند که همزمان با انقلاب ماه می موج نوی سینمای فرانسه را به پیش می‌بردند.

در تکمیل مفهوم مولف می‌پرسم آیا هموار نام جان فورد وسترن را به خاطر نمی‌آورد؟ آری! برای همیشه نام هیچکاک با دلهره، چاپلین و ژاک تاتی با کمدی، کوروساوا با حماسه، برگمان با روابط پیچیده زناشویی، تارکوفسکی با سینمای شاعرانه و عرفانی و در نهایت برتولوچی با انبوهی از مضامین و دغدغه‌های اروتیک گره خورده. پس گام نخست برای فراتر رفتن از پوسته ظاهری فیلم نیم نگاهی به سینمای اصیل برتولوچی است(دوستی داشتم که اصرار می‌کرد برتولوچی سبک ندارد و شاگرد و دنباله‌رو پازولینی است، به قول سبیل فیلم ایرما خوشکله این خودش یه داستانِ دیگست). فیلم هایی مانند آخرین تانگو در پاریس، محاصره، زیبای ربوده شده، خیالباف‌ها و ... سرشار از فضاها و مضامین اروتیک هستند ولی مضمون اصلی همه آنها چیز دیگریست و بنابراین خیالباف‌ها را نباید به جرم برهنگی بیش از حد یکسره رد نمود و کارگردان را به تخریب چهره انقلابیون مه 68 محکوم نمود که هرچند خود وی در پاریس نبوده ولی زمان و فضای  آن موقع جهان را تجربه نموده، دهه شصت دهه تفکرات صد درصدی، جنگ خیر و شر، انقلاب و مبارزات چریکی و در یک کلام سالهای چه‌گوارا بود اما در دنیای امروز حتی کوهن بندیت رهبر جنبش 1968 اصرار دارد که دیگر آنگونه نمی‌اندیشد و فرد محترمی است در پارلمان اروپا و صد البته معتقد به دموکراسی؛ یقین دارم بیشتر انقلابیون آن زمان، امروز کار خود را تایید نمی‌کنند و تاکید دارند که دیگر آنگونه نمی‌اندیشند؛ پس می‌توانیم به برتولوچی حق بدهیم تا اگر خواست از انقلابیون آن روز و ناگزیر از خودش انتقاد کند.

با وجود اینکه که زیاد از نماد گرایی خوشم نمی‌آید، به چند نماد مهم در فیلم اشاره می‌کنم؛ در این باره نقل قول مشهوری از برتولوچی هست که درباره تحلیل‌های روان کاوانه منتقدان نسبت به فیلم آخرین امپراتور گفته: «یک روز تمام به گفته‌های کسانی گوش دادم که فیلمم را بررسی و تحلیل می‌کردند. چیزهای زیادی یاد گرفتم که شاید تا آن زمان تنها به صورت ناخودآگاه می‌دانستم. به عنوان مثال هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که شهر ممنوع در پکن می‌تواند سمیل رحم مادر باشد، و زمانی که پویی،شخصیت اول فیلم، با مشت خود درها را می‌کوبد و فریاد می‌زند: «باز کنید، درها را باز کنید»، می‌خواهد بار دیگر متولد شود. یعنی به نحوی حالت خفگی خاص محبوس بودن در رحم مادر را بیان می‌کند.»

1- ماتیو یک آمریکایی است که برای تحصیل به پاریس آمده و ظاهری زیبا دارد، این زیبایی چند بار توسط ایزابل تاکید می‌شود به‌گونه‌ای که می‌توان او را سمبل یونانیان باستان دانست، در یونان باستان زیبایی جسمانی و اخلاقی یکسان تلقی می‌شد و در پایان فیلم هم می‌بینیم که ماتیو در نهایت خردگرایی از تئو و ایزابل جدا می‌شود. هرچند یونانیان خود خالق قتل و کشتار و لهو و لعب شهوانی نبودند، شور و شوق بی بدیلی به آن بخشیدند-اشتیاقی که بعدها در رومیان باستان که خویشتن را وارث یونانیان می‌دانستند ادامه یافت و مثلاً در نبرد گلادیاتورها دیده می‌شود. «در فرهنگ یونیان خدایان المپ بی هیچ منعی با موجودات فناپذیر آمیزش می‌کردند، زئوس خدای خدایان هر فرصتی را برای دخول جایز می‌شمرد، ژست‌های آشکارا شهوت انگیز در آثار هنری وجود داشت و ... »(اکبر ص. احمد، پست مدرنیم و اسلام، ترجمه فرهاد فرهمند، نشر ثالث 1380). پس برتولوچی در اینجا مجاز بوده روابطی عریان و بی‌پرده را نشان دهد -هرچند زیاده‌روی کرده- مثلاً در فیلم آنجا که ماتیو وارد اتاق ایزابل می‌شود ایزابل خود ار به شکل مجسمه الهه ونوس (الهه عشق) در می‌آورد. 

2- ژاک دوست تیو که در سکانس اجتماع دانشجویان روبروی سینما توسط ایزابل به ماتیو معرفی می‌شود به گفته ایزابل همیشه مثل خوک‌ها بویِ بدی می‌دهد و یا در سکانسی دیگر هنگامی که تیو پس از مدت طولانی که همراه با خواهرش و ماتیو در خانه مانده در خیابان نزد ژاک می‌آید، با اعتراض ژاک مواجه می‌شود و وقتی تیو می‌گوید وقت ندارد و از او جدا می‌شود ژاک به سنت قرون وسطا آب دهانش را با نفرت روی زمین می‌اندازد و می‌گوید ترسو، اروپاییان می‌گویند در قرون وسطا همیشه از اجداد آنها بو بدی به مشام می‌رسیده و می‌دانیم دوره رنسانس و تجدید حیات اروپا با گسست از سنتهای آن دوران و همزمان رجوع به سنت‌های یونان باستان شروع شد. در نتیجه می‌توان تیو را میان قرون وسطا و تمدن یونان باستان در نوسان دید و چنین پنداشت که او در حال پیمودن نوعی رنسانس فکری با یاری ماتیو است، به یاد بیاورید توصیه ماتیو به تئو در حمام که به او می‌گوید بزرگ شود. در سکانس آخرین بحثِ درون خانه ماتیو و تئو به خوبی شخصیت این دو را می‌شناسیم: تئو با افکار ایده آلیستی خود می‌گوید باید به جای اسلحه کتابهای سرخ رنگ به دست توده‌ها داد و با فکر و مغز کار کرد ولی عملا در پایان فیلم بی توجه به اصرار ماتیو به شورشیان ملحق شده و ککتولملوتوف دست می‌گیرد، ماتیو اما در بحث با واقع بینی و شناخت آن روزگار ایده تئو مبنی بر جانشینی اسلحه با کتاب را رد می‌کند، اما در پایان خود وارد هرج و مرج نمی‌شود.

3- سکانس دویدن از یک سر موزه لوور تا سر دیگرش، از فیلم ازنفس افتاده گدار گرفته شده؛ دوستم عزیزم محسن آنرا اینگونه تفسیر نمود: «موزه لوور به نوعی نمادی از کل تاریخ بشر است»؛ عبور یک دقیقه و 17 ثانیه‌ای قهرمانان فیلم را با عبور آهسته مردان و زنان میانسال و مسن مقایسه نمایید، برداشت شخصی من اشاره برتولوچی به آنارشیسم افراطی جوانان آن دوران است که این آنارشی و نبرد با سنت و نظم مستقر، روح انقلاب 1968 بود.

4- برتراند راسل فیلسوف بزرگ فرانسه در نقش حامی جنبش 1968 ظاهر گشت و با وجود انتقادات فراوان نسبت به خودش از این انقلاب استقبال نمود، پدر ایزابل و تیو ظاهری شبیه راسل دارد- مخصوصاً با آن عینک فریم درشت معروف به عینک روشنفکری- و هنگامی که پس از سفر چند هفته‌ای به همراه همسرش به خانه باز می‌گردد و افزون بر شلوغی خانه با منظره شگفت‌آور خوابیدن فرزندانش به همراه ماتیو در سالن مواجه می‌گردد، یک چک برای آنها گذاشته و خانه را ترک می‌کند.  

موارد دیگر هم بماند برای بعد، باز هم خودم و شما را به جور دیگر دیدن فیلم دعوت می‌کنم. تا نمای بعدی کات!. 

 

...